سلام به همه دوستای گلممممم!خوش میگذره؟
سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک میگم ان شالله سال خوبی داشته باشین
راستش خبر خاصی جز سریال فاصله ها ندارم که شاهرخ استخری .ارسلان قاسمی.دانیال حکیمی.بهاره افشاری.مریم کاویانی.نسرین مقانلو و نیما شاهرخ شاهی و... در این فیلم بازی میکنن و شاهرخ و ارسلان دو برادر هستند و دانیال حکیمی هم نقش پدر این دو رو ایفا میکنه.
این آخرین آپ سال ۱۳۸۸ هست!
بریم سراغ عکس هایی که میدونم خیلی ها دیدین!
نام منبع روی عکس ها میباشد.



این دو عکسی که پایین میبینید مربوط به امتحانی هست که مجله اتفاق نو از شاهرخ گرفته:


عیدانه ای متفاوت با سحر قریشی و مادرش( مجله مادران)
بدون ریا و به دور از هر گونه کلاس گذاشتن. دست مادرش را گرفت و به دفتر مجله آمد تا ضمن خسته نباشید به بچه های تحریریه پای گفتگو ویژه عیدانه مجله خودش باشد. وقتی با او هم کلام میشویم اصلا فکر نمیکنیم که او همان یلدای دلنوازان باشد. آنقدر پرشر و شور است که تمام تصورات ما را در هم میریزد.از خودش شروع میکند: من سحر قریشی متولد ششم دی ماه سال شصت و شش هستم و یک دی ماهی هستم. در بیمارستان ثمر گیشا به دنیا آمدم.
بعدا میگم
قبل از اینکه وارد مدرسه بشوم به بازی و بازیگری علاقه خاصی داشتم. وقتی که کارتون نگاه میکردم سعی میکردم به جای شخصیت آن کارتونها بازی کنم و ادایشان را درآورم. اولین باری که جلوی دوربین رفتم آمادگی بودم و شش سال داشتم. حتما دختر کوچولویی را که در بین برنامه های نوروزی از او پرسیده میشد کوچولو کجا میری؟ و جواب میداد بعدا میگم را به یاد دارید. آن دختر کوچولو من بودم که تا سیزده به در همین را تکرار میکرد و آخر کار هم کسی نفهمید دخترک کجا میرود. تا به راهنمایی رسیدم و وارد تاتر کودک شدم و بعد هم دبیرستان شروع شد تا فیلم لج و لجبازی.
همه میگفتند: تو بازیگر میشوی.
در همان زمان کودکی همه میگفتند که سحر تو روزی هنرپیشه میشوی. شاید این را در من دیده بودند و بالاخره روزی بازیگر شدم. این آرزوی من بود و وقتی به این آرزو رسیدم خیلی خوب بود.
انگار از فضا آمده ایم.
بعد از دلنوازان خیلی دیده شدم.این دیده شدن من را اذیت نکرد اتفاقا خیلی هم برایم جالب بود. فقط حاشیه هایی که بعضی ها برایم به وجود می آورند آزاردهنده است. بازیگران را در هر جایی ببینند انگار از فضا آمده اند و این برای برخی افراد عجیب است و فکر میکنند که ما نباید به جایی برویم. این اتفاق عجیبه ولی دوست داشتنی و واقعی است. آن روز در یک مرکز خرید شخصی من را دیده بود و میگفت: خانوم قریشی شما اینجا چکار میکنید؟ و گفتم خب من هم آدمم. مگه از فضا آمدم؟
من و سپهر با هم جابجا شدیم.
تنها دیالوگی را که از کودکی یادم مانده این بود که همه میگفتند من و سپهر برادرم با هم جابجا شدیم. از بس که من شیطان بودم و به اصطلاح از دیوار راست بالا میرفتم. هیچ وقت بازی های دخترانه انجام نمیدادم و اصلا یادم نمیاد که لباس دخترانه پوشیده باشم. فوتبال بازی میکردم و اسکیت. در فوتبال هم یا در پست حمله بازی میکردم یا دروازه بان. من رزمی کار هم هستم.علاقه ی خاصی به کارتون سرنتی پیتی داشتم و همه میگفتند که به او شباهت دارم( با خنده)
زود دلم میشکند.
نقش یلدا به من نزدیک نبود ولی خودم سعی کردم که خودم را به این نقش نزدیک کنم. این قابل هضم تر بود که سحر را به جای یلدا بگذارم چون طبیعی تر می شد.یلدا خیلی صبور بود و خودش را دست مشکلات سپرده بود تا یک جایی میجنگید و بعد از آن صبر میکرد تا مشکلات حل شوند. زود دلم میشکند ولی خیلی زود فراموش میکنم. مگر اینکه خیلی دلم شکسته باشد دیگر به هیچ عنوان نمیتوانم فراموش کنم.
عاشق غذاهای تند هستم.
من عاشق غذا و غذا خوردن هستم. غذاهای خیلی تند را بیشتر میپسندم. مرغ و ماهی را بیشتر از گوشت قرمز دوست دارم.از غذاهای خانگی خیلی به سبزی پلو با ماهی و از فست فودها هم به اسلایسی علاقه دارم.
نصیحت زیاد شنیدم.
مردم من را که بیرون کار میدیدند همه میگفتند خیلی شبیه یلدا هستم. آنقدر همه با سریال ارتباط برقرار کرده بودند قبل از سلام کردن من را نصیحت میکردند( با خنده) برخوردهایی را که دیدم خیلی زیاد بودند. یادم می آید خانوم مسنی مرا در خیابان دید و بغل کرد و گفت: دخترم دنیا همینه. به شوهرت برس باید به غذای مرد برسی تا زندگیت سر و سامون بگیره. من هم هیچی نمیتوانستم بگویم و مردم که میشنیدند فقط میخندیدند. بدترین برخوردها را از طرفداران شاهرخ استخری دیدم. از وقتی که نقشم منفی شد و به کلاهبردای رسید به من میگفتند: خجالت نمیکشی شوهرت را ول کردی و به عموت چسبیدی؟
محبوبیت را دوست دارم.
دوست دارم در عرصه ی بازیگری تا جایی پیش بروم که محبوب باشم. دوست ندارم حتما سوپر استار بشوم. سوپراستاری که نزد مردم محبوبیت نداشته باشد بی فایده است. اول دوست دارم که مردم دوستم داشته باشند بعد... کارهایم را گزیده انتخاب میکنم و کار و فیلمنامه هنری را بیشتر از کار تجاری دوست دارم. دوست دارم با کارگردان هایی هم کار کنم که فیلم های هنری میسازند. شاید در این مدت فیلمنامه خیلی به دستم رسیده باشد ولی پر کاری را دوست ندارم. دوست دارم اگر کاری را هم انجام میدهم کار ماندگاری باشد. از بین تمام نقشها نقش منفی را خیلی دوست دارم. اکثر دوستهای من میگویند چهره ات خیلی مظلوم است ولی زمانی که عصبانی میشوی پوزخند هایت مثل پوزخندهایی است که در فیلم میزنی. نقش منفی را دوست دارم چون خیلی جای کار دارد.
تکیه کلام من...
عاشقتم. این تکیه کلام من است. همیشه و در هر شرایطی خدا را شکر میکنم چه در زمان خوشی و چه زمانی که مشکلی برایم پیش آمده باشد. زیباترین دیالوگ این است که به کسانی که دوستشان داریم بگوییم: خدا حافظت باشه.
هیچ وقت آرام و قرار نداشت( ندا افشار از کودکی دخترش میگوید)
آنقدر بین دختر و مادر صمیمیت وجود دارد که احساس میکنی آنها با هم خواهر یا دوست هستند. هوای مادرش را خیلی دارد. ندا افشار مادر سحر قریشی است. سنش را مثل یک راز میداند و از خودش و سحر برایمان میگوید. میگوید از لحظه به لحظه سحر عکس دارد.به جز سحر یک پسر دیگر دارد. سپهر در رشته مرمت آنتیک در تهران تحصیل میکند و اصلا علاقه ای به بازیگری ندارد و اما سحر...
این حس غیر قابل گفتن است
اولین بار که تصویر اورا در برنامه های نوروزی دیدم حسم غیر قابل گفتن بود. آن موقع سحر خیلی کوچک بود . همه میگفتند او یک روز بازیگر میشود و همین هم شد. در مقطع دبستان و راهنمایی هم که بود اورا برای نقش های تاتر انتخاب میکردند و واقعا هم خوب از پس نقش هایش بر می آمد.
قضیه ساندویچ
هر لحظه کودکی سحر برایم خاطره بود و هست. خیلی شیطان بود. یک روز که سحر و سپهر و را آورده بودم بیرون سحر میخواست به من بگوید من ساندویچ میخواهم و زبانش نمیچرخید میگفت: سامه بریچ میخوام. و سپهر مثلا میخواست اشتباه اورا درست کند میگفت: سامه بریچ نه سانجوید.( میخندند) واقعا بر عکس هم بودند. سپهر آرام و سحر شیطان و شلوغ. یک لحظه آرام و قرار نداشت.
دلنوازان نه. دلخراشان
حسی که سر پخش سریال داشتم خیلی خوب بود. اینکه سحر به آرزویش رسیده بود. وقتی پای نقد و ایراد به میان می آمد میگفتم خب حق دارد چون کار اولش است. دلنوازان که نگویید. دلخراشان بود. هر وقت سحر بازی منفی داشت مرا نصیحت میکردند. نظر اطرافیان خیلی متفاوت بود. بعضی ها از گریه کردن های او نالان بودند و بهترین خاطره ام فریاد صمیمیترین دوستم بود که: ندا بهت تبریک میگم. و این بی نظیر بود.
برای موفقیتش دعا میکنم.
خدارا شکر میکنم که سحر به اینجا رسیده است. ولی اورا تشویق میکنم که بالاتر هم برود. همیشه این انرژی پتانسیل از خانواده می آید. ولی دوست دارم اورا روی فرش قرمز جشنواره های بزرگ ببینم و همیشه برای موفقیت او دعا میکنم.
شیطنت های او تمامی نداشت.
یک لحظه در خانه بند نمیشد. آنقدر شیطان و بازیگوش بود. دایم میگفت مرا ببرید بیرون. یک روز ظهر خواب بودم. صدای بسته شدن در را شنیدم و سریع خودم را رساندم و دیدم آروم و پاورچین پاورچین اسکیت هایش را به پایش بسته و میخواهد برود بازی. من به او اجازه نمیدادم که در کوچه اسکیت بازی کند. در مدرسه هم معلم ورزش او بودم.
سوزوکی هشتاد از پدرم خواستم.
از نظر خصوصیات اخلاقی من و سحر خیلی به هم شباهت داریم. من هم شیطنت های سحر را داشتم. یادم می آید وقتی بچه بودم به پدرم میگفتم: بابا اگه من مدرسه را دو سال یکی بخوانم برایم موتور سوزوکی هشتاد میخری؟ خیلی روحیات پسرانه ای داشتم و این اخلاق سحر به من رفته است.
سحر شاگرد برادرم بود.
سال نود و هفت بود که برادرم برای ایران مدال آورد. بعد از آن سحر شاگرد او شد و تکواندو کار کرد و خیلی هم خوب یاد گرفت. بعد هم به صورت حرفه ای کار رزمی را ادامه داد. زمانی که کار دلنوازان پخش شد استادش تماس گرفت و به او تبریک گفت.
این هم مصاحبه اتفاق نو با شاهرخ:
رویایی ترین سال تحویل شما کدوم سال تحویل بود؟
شاهرخ: نوروز هشتادو هفت که قرار بود تله فیلم تلخون به عنوان اولین تجربه ی بازیگریم مقابل دوربین از تلویزیون پخش شود.
ـ آخرین کاری که در سال هشتادوهشت انجام میدهید چیست؟
شاهرخ: تا بیست و هشت اسفند مشغول بازی در سریال فاصله ها هستم.( راستی بچه ها سریال فاصله ها در تابستان پخش میشه و تیتراژشم قراره علی آقا لهراسبی بخونه)
ـ اولین حرکت مهم شما در سال هشتادونه چه خواهد بود؟
شاهرخ: سعی میکنم تا جایی که ممکن است استراحت کنم چون احتمالا از چهار یا پنج فروردین باید جلوی دوربین بروم.
ـ چهره ی هنری موفق سال چه کسی بود؟
شاهرخ: فاصله ی حمید فرخ نژاد با دیگران خیلی زیاد بود.
ـ برای نوروز کجا را ترجیح میدهید؟
شاهرخ: دور از تهران هرجا که شد.( یعنی افغانستانم پایه ای بریم خدایی؟)
ـ از ببر به عنوان سمبل سال هشتادونه چه میخواهید؟
شاهرخ: یک فیلمنامه ی خوب سینمایی را دم خانه ی ما بیاورد.
ـ مجموع هزینه های شما در سال هشتادوهشت چقدر بود؟
شاهرخ: شکر به اندازه ی کافی
در ضمن دعای سال تحویل فراموش نشه (ما رو هم دعا کنید)
پایان ...